همه قصه ها عاشقانه نیستند


+ سلامی دوباره

سلام دوستان عزیز

مدت زمانی طولانیست که به وبلاگم مراجعه نکرده بودم.

مراجعه به وبلاگم انقدر طولانی شده بود که رمز ان هم به زحمت و بعد از چند بار ورود رمز به صورت صحیح وارد شد . خلاصه دلم برای دنیای مجازی حسابی تنگ شده بود.

روزهای سرد زمستانی تان در کنار دوستان و خانواده گرم و پر محبت باد! 

نویسنده : احمد طالبی ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گریه باران

غروب سرد پاییزی

نگاه خسته باران

شکوه زوزه طوفان

مرا و خاطری تنها/ کنار پنجره گریان

صدای هق هق اب است

که جاری گشته از چشمم

من و باران هم آواییم

به او میگویم ای باران ، جانم ، چرا اینگونه گریانی؟

دلت تنگ است ایا ؟

دلش سنگ است ایا؟

چرا ؟ چرا اینگونه می باری ؟ غمی در سینه داری؟

بیا با هم بگرییم

صدای شر شرت ، با هق هقم

صدای نای  و اواز است این دم

بیا شر شر بزن سازت

که هق هق خوانم اوازش

بیا باهم بگرییم

بیا باهم بخوانیم

نویسنده : احمد طالبی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها: گریه باران
comment نظرات () لینک

+ خورشید

تو چونان خورشیدی بر بلندای آسمانم

گرمای وجودت را حس میکنم

روشنایی حضورت را میبینم

اما

چشمانم را طاقت تماشایت نیست.

بگذار عکس رویت را در ایینه ماه ببینم

نویسنده : احمد طالبی ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها: خورشید
comment نظرات () لینک

+ سیلاب اشک

در باغ تکیه دادم ، غمگین به تک درختی

آتش که جان گرفته ، سوزد دلم به سختی

شعله کشد دمادم ، اتش که بر نهادم

عشق است و سوز و ماتم ، ما را سفید بختی

گویم که جان جانم ، شیرین تر از روانم

افزون بمان و منت ، بر سر بنه تو لختی

جاری چو رود طاغی ، سیلاب اشک چشمم

بینم چو با رقیبم بنشسته او به تختی

 

نویسنده : احمد طالبی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها: سیلاب اشک
comment نظرات () لینک

+ حسرت

از لب شیرین او تلخی حسرت مرا

و ز رخ ماهش نصیب تاری ظلمت مرا

خار شدم در رهش تا بکشم دامنش

دام مرا بر درید ، خواری و ذلت مرا

روی نهادم به خاک ، سینه کنم چاک چاک

نی نکند التفات ، سرخی خجلت مرا

عالم و ادم کند ناز رخش  را نیاز

من که کمینم به جمع پس غم و محنت مرا

بخت خوشم کی کند روی خوشش را به من

خوش نشود بخت من ، بعد سعادت مرا

سرخی فرش رهش گر بشود خون من

جان کنمش نذر او ، شوق شهادت مرا

 

نویسنده : احمد طالبی ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها: حسرت
comment نظرات () لینک

+ حالا من

صید چشمان قشنگش شده ام ، حالا من

عاشق صورت ماه و دل سنگش شده ام ، حالا من

به دلم رخنه نموده است به صد ناز و ادا

رفته از پیش من و گوش به زنگش شده ام ، حالا من

لحظه ای ، ثانیه ای کرد درنگ در بر من

حال بیچاره آن لحظه درنگش شده ام حالا من

دل  و جانم پی او ، عقل گریزان ز درش

کشمکش گشته و بین ، قاضی جنگش شده ام حالا من

چه خوش است بوسه بر آن صورت خوش رنگ نگار

نه به تن بلکه به جان ، مرده رنگش شده ام حالا من

نویسنده : احمد طالبی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
تگ ها: حالا من
comment نظرات () لینک

+ حضور یار

غنچه قلبم شکفت تا گل رویش بدید

تیرگی شب برفت تا مه او شد پدید

ولوله ای برنهاد در دل آشفته ام

باز به زنجیر سخت ، پای گریزم کشید

شعبده بازی نمود با دم عیسایی اش

زنده بشد جان من ، تا که نقابش درید

زنده شود جان من ، پربکشد جان ز تن

این نه منم آن نه من ، بخت خوشم بر دمید

من ز منی برفتاد ، تن تننی در نهاد

بر دف و تنبور کوفت ، از خود خود بر رهید

از تن خود برتنید جامه وتن پوش را

پای بکویبد و گل در برش افشان کنید

 

نویسنده : احمد طالبی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها: حضور یار
comment نظرات () لینک

+ درویش

چه خرابم امشب ای یار،تو دگر مزن مرا نیش

دل من شده است مجروح ، تو دگر نکن دلم ریش

قسمم دهی که جانا سر و جان دهم برایت

سر و جان که سهل باشد دگرت چه اورم پیش

سر و دست و دل و جانم  همه وجود من تو

به جز این چه دارم ای جان که منم گدای درویش

به گدایی تو هستم که اسیر کوه و دشتم

تو چه خواهی از گدایی ، که نباشدش بجز خویش

نویسنده : احمد طالبی ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٠
تگ ها: درویش
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد