+ سلامی دوباره
سلام دوستان عزیز
مدت زمانی طولانیست که به وبلاگم مراجعه نکرده بودم.
مراجعه به وبلاگم انقدر طولانی شده بود که رمز ان هم به زحمت و بعد از چند بار ورود رمز به صورت صحیح وارد شد . خلاصه دلم برای دنیای مجازی حسابی تنگ شده بود.
روزهای سرد زمستانی تان در کنار دوستان و خانواده گرم و پر محبت باد!
+ گریه باران
غروب سرد پاییزی
نگاه خسته باران
شکوه زوزه طوفان
مرا و خاطری تنها/ کنار پنجره گریان
صدای هق هق اب است
که جاری گشته از چشمم
من و باران هم آواییم
به او میگویم ای باران ، جانم ، چرا اینگونه گریانی؟
دلت تنگ است ایا ؟
دلش سنگ است ایا؟
چرا ؟ چرا اینگونه می باری ؟ غمی در سینه داری؟
بیا با هم بگرییم
صدای شر شرت ، با هق هقم
صدای نای و اواز است این دم
بیا شر شر بزن سازت
که هق هق خوانم اوازش
بیا باهم بگرییم
بیا باهم بخوانیم
+ خورشید
تو چونان خورشیدی بر بلندای آسمانم
گرمای وجودت را حس میکنم
روشنایی حضورت را میبینم
اما
چشمانم را طاقت تماشایت نیست.
بگذار عکس رویت را در ایینه ماه ببینم
+ سیلاب اشک
در باغ تکیه دادم ، غمگین به تک درختی
آتش که جان گرفته ، سوزد دلم به سختی
شعله کشد دمادم ، اتش که بر نهادم
عشق است و سوز و ماتم ، ما را سفید بختی
گویم که جان جانم ، شیرین تر از روانم
افزون بمان و منت ، بر سر بنه تو لختی
جاری چو رود طاغی ، سیلاب اشک چشمم
بینم چو با رقیبم بنشسته او به تختی
+ حسرت
از لب شیرین او تلخی حسرت مرا
و ز رخ ماهش نصیب تاری ظلمت مرا
خار شدم در رهش تا بکشم دامنش
دام مرا بر درید ، خواری و ذلت مرا
روی نهادم به خاک ، سینه کنم چاک چاک
نی نکند التفات ، سرخی خجلت مرا
عالم و ادم کند ناز رخش را نیاز
من که کمینم به جمع پس غم و محنت مرا
بخت خوشم کی کند روی خوشش را به من
خوش نشود بخت من ، بعد سعادت مرا
سرخی فرش رهش گر بشود خون من
جان کنمش نذر او ، شوق شهادت مرا
+ حالا من
صید چشمان قشنگش شده ام ، حالا من
عاشق صورت ماه و دل سنگش شده ام ، حالا من
به دلم رخنه نموده است به صد ناز و ادا
رفته از پیش من و گوش به زنگش شده ام ، حالا من
لحظه ای ، ثانیه ای کرد درنگ در بر من
حال بیچاره آن لحظه درنگش شده ام حالا من
دل و جانم پی او ، عقل گریزان ز درش
کشمکش گشته و بین ، قاضی جنگش شده ام حالا من
چه خوش است بوسه بر آن صورت خوش رنگ نگار
نه به تن بلکه به جان ، مرده رنگش شده ام حالا من
+ حضور یار
غنچه قلبم شکفت تا گل رویش بدید
تیرگی شب برفت تا مه او شد پدید
ولوله ای برنهاد در دل آشفته ام
باز به زنجیر سخت ، پای گریزم کشید
شعبده بازی نمود با دم عیسایی اش
زنده بشد جان من ، تا که نقابش درید
زنده شود جان من ، پربکشد جان ز تن
این نه منم آن نه من ، بخت خوشم بر دمید
من ز منی برفتاد ، تن تننی در نهاد
بر دف و تنبور کوفت ، از خود خود بر رهید
از تن خود برتنید جامه وتن پوش را
پای بکویبد و گل در برش افشان کنید
+ درویش
چه خرابم امشب ای یار،تو دگر مزن مرا نیش
دل من شده است مجروح ، تو دگر نکن دلم ریش
قسمم دهی که جانا سر و جان دهم برایت
سر و جان که سهل باشد دگرت چه اورم پیش
سر و دست و دل و جانم همه وجود من تو
به جز این چه دارم ای جان که منم گدای درویش
به گدایی تو هستم که اسیر کوه و دشتم
تو چه خواهی از گدایی ، که نباشدش بجز خویش
← صفحه بعد

نظرات ()